روزه داران عزیز، تنها 5 دقیقه تا اذان صبح به وقت تهران زمان باقیست!


صبح ها که برای سحری بیدار میشم، بعضی ثانیه ها مبهوت مامان میشم! 23 سال ازدواج کرده، هر سال ماه رمضون سحر که میشه، برای ما سحری آماده می کنه، به نهار ُ شام کاری ندارم، چون آشپزی خودش خیلی شیرینه ولی اینکه سحر زودتر پا شی و از خوابت بزنی خیلی سخته! مامان ُ بابا زودتر پا میشن، مامان غذاهایی که پخته رو گرم می کنه، بعد اکثرا دو مدل غذا درست می کنه! چون من ُ داداشه برنج می خوریم، بابا غذای نونی!! (البته دو سه روزه بعد از 13 سال دارم می بینم بابا سحر برنج می خوره!! اصلا بی سابقه بوده، فک کنم از بس روزها طولانیه، با غذای نونی سیر نمیشه!) تا اینا گرم شن، هندونه رو از یخچال در میاره ُقاچ می کنه، سفره رو پهن می کنه! حالا اینجاست که بابا ما رو از خواب بیدار می کنه!

من هیچ وقت برای سحری زحمتی نکشیدم! بعد با این تعاریف، یه سال ماه رمضون تو خوابگاه بودیم، حالا مسئولین زحمتکش ِ خوابگاه لطف می کردن هم سحری آماده می کردن و هم افطاری!! تنها کار ِ ما این بود که بریم سحری رو از آشپزخونه ی حیاط بگیریم! اتاق ِ ما هم 4 نفری بود، بچه ها گفتن هر روز دو نفر بره سحری بگیره، دو نفر ِ بعدی افطاری! آقا نوبت من شد، مگه من بیدار می شدم؟! جدا نمی تونستم بیدار شم!! مخصوصا اینکه شبا دیروقت میخوابیدیم. مثلا شده بود 1:30 می خوابیدیم، 3 باید بیدار میشدیم بریم سحری بگیرم! تو طول ِ روز هم اصلا نمی خوابیدیم! چون از 8 صبح تا 6 غروب کلاس ُ همایش داشتیم! تازه انقدر اکتیو بودیم، بعضی وقتها بعد از افطاری یا قبل از افطاری سینما بودیم!! یا تو حیاط بساط بزن برقص برپا بود! یا شب نشینی می رفتیم اتاق ِ بچه ها، کلا وقت خوابیدن نداشتیم! 

هیچی دیگه، بچه ها که دیدن هر روز باید کلی از تایم صرف ِ بیدار کردن ِ من بشه، خودشون می رفتن سحری می گرفتن، به جاش من افطاری می گرفتم! این روزها که می بینم مامان زحمت می کشه، و سحری آماده می کنه، حتی نمیذاره من سفره جمع کنم، میگه الان اذان میگن، تو برو شربتت رو بخور (لازم نیست بگم که شربت رو هم مامان درست می کنه!)، یاد ِ آینده م میفتم!! نمیشه یه جوری ساخت ُ پاخت کنیم آقای خونه سحری آماده کنه، من افطاری؟  به خاطر ِخودش میگمااا، کلی باید زحمت بکشه منُ از خواب بیدار کنه، خو تا اون وقت اذان ُ میگن دیگه! 


+طاعاتتون قبول باشه بچه ها 

ما دهه هفتادی ها ..!


دهه هفتادی هااا .. هرررررررر 

دهه هفتادی هااا .. هوووووووور

شما دهه هفتادی هااا .. ها ها هاااااا ..! 


می دانید ما دهه هفتادی ها از یک سال تا چند تا یک سال از شما دیرتر به دنیا آمدیم، ولی فکر نمی کنم اختلاف فاحشی با شما داشته باشیم! که وقتی سنمان را می گوییم، "آخی" ای سر می دهید ُ زیر ِ لب می گویید: "کوچولو!" به نظرم سن هم مثل ِ تحصیلات شعور نمی آورد! به خودم قول داده ام وقتی کوچکترهایمان، همان دهه هشتادی ها که کمی بزرگتر شدند، و به دنیای مجازی راه پیدا کردند، با سایرین تفکیکشان نکنم! چند سال دیگر نگویم شما دهه هشتادی ها کی بزرگ شدین؟!!! به خودم قول داده ام وقتی جوان ِ فردا که از من ده سالی کوچکتر است و برای دهه ی دیگری است را دیدم، بگویمش مهم نیست از چه دهه ای هستی، مهم فهم ُ دانش ِ توست، دوست ِ من! بالاخره باید فرقی با دهه شصتی ها داشته باشیم دیگر ..!   

انقدر موضوع ِ تفکیک دهه ها جدی شده است، که وقتی پروفایلم باز بود، مخاطبانم سال تولدم را دیده بودند و تعجب کرده بودند که نوشته های یک هفتادی به دلشان می نشیند ..! 

+ قصد نداشتم دوستان ِ بزرگترم را جمع ببندم، ولی خیلی وقت بود که دلم از بعضی هایتان گرفته بود .. 


منُ به حالِ من رها نکن ..


کاش همه ی مشکلا مثل رژیم ِ دوستم بود .. 

کاش همه ی مشکلا مثل ِ اولین نوزده ی املا بود ..

کاش همه ی مشکلا مثل ِ سخت بیدار شدن داداشه برای سحری بود .. 

کاش همه ی مشکلا مثل ِ وقتایی باشه که کلید ندارم ُ پشت در موندم ..

کاش همه ی مشکلا مثل ِ نخریدن ِ بستنی برای بچه هه بود که لج کرده بود .. 



رسیدم به این جمله: خدایا اینجای زندگی خیلی دلم گرفته، لطفا بزن جلو .. 

خسته م، هر چقدر سعی کنم بی تفاوت باشم، خودم ُ شاد نشون بدم، بخندم .. ولی انگار بی فایده است

+ کم آوردم .. 

التماس دعا، بچه ها .. 


*عنوان قسمتی از آهنگ ِ به دادم برس ِ احسان خواجه امیری 


دوستان حقیقی و مجازی!


چند پست قبل گفتم می خوام تغییر آدرس بدم، حقیقتش بلاگفا که اذیت می کرد ولی چیز جدیدی نبود! دلیل ِ اصلیم این بود که می دونستم یه آشنا وبم ُ می خونه! بله، تغییر آدرس دادم ُ آدرس رو برای دوستان فرستادم، هشت روزی که تو این وبم نمی نوشتم، اونور بودم .. در عین ِ ناباوری فهمیدم اشتباهی به فرد ِ مورد ِ نظر که هم دانشگاهیمه هم آدرس دادم!! 

بعد که هم دانشگاهیم خودش رو معرفی کرد، دیدم به به! نه تنها هم دانشگاهی هستیم، بلکه هم دانشکده ای، هم رشته ای هم هستیم! و حتی تو دانشگاه ِ قبلی هم باز باهم بودیم!! دیگه خودتون از کامنتای اونور فهمیدین چی به چی شد دیگه 

اردی هم توضیح داده، بعد دیدم دوستم برای پست ِ اردی کامنت گذاشته، و ناراحت شده گویا .. 

خواستم اول از همه ازش تشکر کنم که خودش ُ معرفی کرد!

دوم اینکه بگم از پست ِ اون وبلاگم و پست ِ اردی ناراحت نشو .. 

واسمون خیلی جالب بود این اتفاق! و با شناختنت دیگه حس ِ بدی ندارم از اینکه آشنا اینجا رو بخونه .. 


+ادامه .. 

ادامه نوشته

به من نگو "عزیزم" !


تو هم اعتقاد داری که خوش آهنگ ترین آواز برای هر کسی نامش هست؟ حالا اینکه من کی الی شده ام بر می گردد به قدیم ها .. از 4 سالگیم که یادم می آید دایی ُ پسردایی الی صدایم می کردند، و بعد کم کم دختردایی ها، زندایی ها، عمه ها، بابابزرگ و .. ! الی را دوست دارم، هنوز هم کسی الی صدایم می زند، حس همان دخترک 4 ساله را دارم که دایی صدایش می کرد الـــــی، دختر تو چقـــدر ولی!! و من جیغ جیغ می کردم که دایی خان! من ول نیستم!! ببین نشستم سرجام! 

به من نگو عزیزم! من الهامم! الی م .. 


چه تنوعی!


صبح به هشت نرسیده بود که از صدای آواز ِ آقای همسایه از خواب بیدار شدم! با چشم های نیمه بازم داشتم فکر می کردم که این آقای نه چندان محترم (شایدم محترم! خب چهار دیواری، اختیاری!) کدام همسایه مان هست که احساس ِ خوش صدایی می کند؟ بعد صدای دنگ ِ گوشیم آمد که "سلام صبح بخیر، بیداری؟" در دلم گفتم جان ِ مادرت بی خیال ِ من شو، که به زور ِ صدای آقای همسایه بیدار شده ام! سعی کردم که دوباره بخوابم، حداقل تا هشت! باز صدای دنگ ِ اسمس آمد، مامان بود، گفته بود "بیداری؟ مهمان داری!" پتو را کنار زدم و به هال سرک کشیدم که دیدم بــــــه، رفیقمان یک بالش زیر سرش گذاشته و دراز کشیده! یه نگاه به داداشه کردم که تخم مرغ را با گوجه مخلوط می کرد، بی شک او یکی از معدود پسرهایی است که عاشق ِ آشپزی است، و من فکر می کنم تمام ِ آدمهای شکمو و تپل عاشق آشپزین، مثل مهران غفوریان! 

برای ساعت ِ نه نوبت دکتر داشت، در هیاهوی خنده هایمان سه نفری صبحانه خوردیم، ساعت نزدیک نه بود، همراهش شدم برای رفتن به بیمارستان و ویزیت دکتر! در اتاق ِ انتظار زن هایی را دیدم که یک دستشان به کمر و دستِ دیگرشان به شکمشان بود. از اتاق ِ ویزیت ِ دکتر که آمد، حال ِ نی نی را ازش پرسیدم. بعد از ویزیت، نوبت ِ ورزش بود! به اتاق ِ تمرین رفتیم، تنها همراه ِ جمع من بودم! حس ِ ناهمخوانی داشتم با خانم های باردار! با واژه های جدید از آینده م آشنا شدم و سعی کردم از شکم ِ خانم ها چند ماهه بودنشان را حدس بزنم، بعد حساب کردم اصلا بارداری چند هفته دارد! 

کلاس ِ 45 دقیقه ای تمام شد، خانمی که معلوم بود ماه های آخرش هست، با ذوق ُ شوق از بقیه خانم ها می پرسید شما چند ماهتان هست؟ رسید به من! گفت شما چند هفته تان هست؟ یک نگاه به انگشت ِ حلقه م کردم که خالی بود و یک نگاه به شکمم که صاف! گفتم به نظرتون من باردارم؟ گفت نیستین؟ گفتم هستم؟ گفت خب فکر کردم شاید ماه اولتون باشه! 

وقتی که از بیمارستان خارج شدیم، فکر کردم چقدر امروزم با روزهای قبل فرق می کرد! تنوع ِ پست ِ قبل که دلم می خواستش، انگار به من روی آورده بود! آن هم چه تنوعی! 


نه صبح در کله پزی!


 راستش دلم کمی تنوع می خواهد. دلم می خواهد به جای اینکه صبح ها هشت بیدار شوم و بساط چای دارچینم را به پا کنم ُ با کلوچه هایی که مامان در کابینت چیده صبحانه ام را شروع کنم، شش صبح از خواب بیدار شوم، بعد همان طور که جواب اسمس ِ "بیداری؟" ت را پاسخ می دهم، آب معدنی ِ یخ زده را از فریزر در بیاورم، لباس هایم را بپوشم، بعد آرام از خانه بیرون بزنم، کتونی هایم را پا کنم و سوار ِ آسانسور شوم. به تو که جلوی خانه ایستاده ای سلام بدهم و برویم.. خیابان را مستقیم برویم تا برسیم به کوه .. بعد هر وقت که من گفتم آی، نفسم.. بایستی! بنشینیم روی تخته سنگی، و شهر را ببینیم .. خانه مان را پیدا کنیم، تو ژست ِ کوه نوردها را بگیری و من ازت عکس بگیرم، بعد تو را ببرم به باغ ها و دم چشمه و تمام خاطراتم را برایت تعریف کنم. خدا را چه دیدی، شاید سالها بعد برای کسی خواستم خاطرات ِ با تو بودن را هم تعریف کنم.. 

بعد همان طور که تو از علاقه ت به چشم و من از زبان ِ گوسفند می گویم، به کله پزی برویم، کلاهت را روی سرت جا به جا کنی، و بگویی دو تا بناگوش، دو تا چشم، یه زبون، لطفا! 

 

به کجا می رویم؟


از آدم هایی که یک طرفه به قاضی می روند و راضی بر می گردند، دل ِ خوشی ندارم .. مثلا زن هایی که دخترها را فاحشه می دانند و شوهرهایشان را فاضل! یعنی شوهر ِ محترم شما چشم هایشان پاک ِ پاک است، و دختر افتاده دنبال ِ شوهرتان که با من باش؟! نه جانم، جلوی چراغ سبزهای شوهرت را بگیر! از کسانی که دخترها را جمع می بندند، بیشتر بدم می آید! از پسر ِ ژنده پوش که نمی دانم برای کدام شهر بود- حتی مطمئن نیستم برای ایران بود یا افغان- که وقتی دبیرستانی بودم، از کنارم گذشت و با لهجه زیر ِ لب گفت "چادری ها کِچَلن"! هم انقدر بدم نیامد (در واقع اصلا بدم نیامد!) که از این گروه بدم می آید .. دوست ِ من بیا جمع نبندیم! 

از این بیشتر از سازنده ی سریال های آبکی که اسم محصولشان را گذاشته اند "طنز" که یک دختر ِ دم بخت از نداشتن ِ خواستگار می نالد! نساز برادر ِ من! نساز! جماعتمان به اندازه ی کافی باورهای غلط دارد! نساز که پسر ِ سی و چهار ساله به خودش اجازه ندهد به من ِ بیست ساله پیشنهاد ازدواج بدهد! و من سعی کنم به او بفهمانم چهارده سال یعنی اختلاف یک دهه! نساز که چند صباح دیگر که سنمان بالا رفت، دوست ُ آشنا اظهار ناراحتی نکند از مجرد ُ عذب ماندمان! نساز که چند صباح دیگر که سنمان بالاتر رفت، تن به ازدواج ِ با مرد شصت ساله ندهیم! جان ِ مادرت نساز!


برای اکثر جمله هایی که نوشتم، در این محیط مجازی می توانم لینک بدهم.. حوصله ی بحث ندارم .. وگرنه در همین صفحات شما خواندم که دخترها را به بی شرمی و بی حیایی متهم کردین .. همان طور که خواندم دختر مجردی از پیشنهاد ِ همکار متاهلش دلش خون بود! 

 

آرام ِ آرام ..

دوستان خوبم بنا به دلایلی زین پس بعضی پست ها به صورت خصوصی به نمایش در می آیند! حالا نه اینکه مطلب مهمی هم باشه! به دوستان خاموشی که ایمیل گذاشتن، رمز فرستاده خواهد شد. رمز را برای پست های آتی به خاطر داشته باشین!  

  با تشکر                               

      الف. لام. ی           

ادامه نوشته

گنجشک جون سلام!


پاهایم را دراز کرده ام روی میز مقابلم، به کتاب های نامرتب کتابخانه ام می نگرم، به دی وی دی های نرم افزاری، به عینکم، به کِش و بُرس موهایم، به شال یاسی رنگم، به چادر نمازی که از صبح جمع نشده است، به کوله مشکی ام که هنوز خالی نشده است، به پاکت کلوچه ای که صبحانه خوردمش، به آشفتگی روزهایم، به دخترکی با لبخندی مرموز در قاب ِ عکس کتابخانه و .. محمد علیزاده فریاد می زند که "من بدترین ُ بهترین روزای عمرم با تو بود!"   

پنجره های خانه را باز می کنم، گوش شیطان کر چند روزی است که هوا خیلی عالی است، عااااااالی ها .. آنقدری که بلوز آستین بلندم را روی تابم می پوشم، در چارچوب در می ایستم و اتاق مستطیل شکلم را برانداز می کنم، مقابل آینه می گویم این اتاق اصلا در شان یک لیدی نیست! حتما اگر الان برادرم بود می گفت آجی جان خل شدی که با خودت حرف می زنی؟ خوشحالم که خانه نیست و من می توانم بعد از تمیز کردن اتاقم، ناشیانه آذری برقصم! میفتم به جان اتاقم، سینا حجازی سلام می دهد! گنجشک جون سلااااام


این عکس تقدیم به دوستان ِکامنتدانی ِ قبل! :)



+نمی دانید چقدر خوشحال شدم از خواندن کامنت های پر مهرتان، چه خصوصی و چه عمومی .. دوستتان دارم :ایکس

+ خاطره ها رو زنده کنید با عکس های کنکور 92 !! + گروه تجربی  + این عکسا خیلی خوبن!! :))


این دل های نزدیک به هم ..


حتما تا الان می دانید که چه زندگی ای در میان صفحات مجازیمان شکل گرفته، حتما می دانید که چند نفر از دوستانمان به واسطه ی همین کیبوردها دل داده اند .. چند نفر شاکر ِ خدا هستند که روزی گذرشان به این صفحات افتاده و دوستانی ناب پیدا کرده اند و بالعکس .. می دانید هر کدام از این آی پی ها را می بینم پرت می شوم به دورانی از زندگی ِ مجازیم .. راستی چه شد که ما دوستانی خاموش شدیم؟! چه شد که بی صدا از هم عبور می کنیم .. هنوز هم با غمهای هم غمگین می شویم ُ به لبخند ِ دوست، شاد! ولی جسارت این را نداریم که بگوییم جان ِ دلم، چه بر سرمان آمد که اینگونه غریب شده ایم .. 

شاید هیچ کدام از آن بیرونی ها ما را درک نکنند، شاید توضیحش کمی سخت باشد که برای پدر بگویم با دوست ِ صمیمیم چطور آشنا شدم، شاید به نظر دوستم من کمی خل وضع باشم که شب ها وقتی چراغ اتاق را خاموش می کنم تازه گوشی ام را دستم می گیرم و با لذت قلم نوشت های دوستانم را می خوانم و صدایش را می شنوم که می گوید "تو موقع خواب هم دست بر نمی داری؟!" 


*** یک خواهشی دارم! (نمی دانم بزرگ است یا کوچک!) می شود هر کدامتان که حداقل یک بار مسیرتان به اینجا خورده است یک کامنت کوتاهی بذارید؟! البته بلاگفا قاط زده است و یکی در میان کامنت ها را ثبت می کند، من پیشاپیش از حضورتان معذرت می خواهم! دارم فکری برایش می کنم، به زودی کوچ خواهم کرد .. :) 

کامنتدانی باز است جهت اطمینان از ثبت کامنتتان :)



یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
ای سیب سرخ ، غلط زنان در مسیر رود

مسعود اصلانی

تو امید انتظاری تو دلای ناامید


آقا جان امروز منتظر عیدیت بودم، به رسم هر سال نیمه شعبان! به رسم ِ بزرگی ُ کرمت .. آقا جان دلم خوش است به نیمه شعبان های هر ساله .. به روزهای رنگی که هر سال نیمه شعبان دارم، حتی پارسال که شب جشنت بغض داشتم هم راضی بودم به رضای بالایی، که می دانستم صلاحم رو میخواسته.. میدانستم بهترین همان بود.. آقا جان امسال داغونم .. هر جوری حساب کنم نمی توانم به حساب صلاح ُ رضایش بگذارم .. آقا جان چشمم به کرمت هست، ناامیدم نکنید .. 

به نت ِ چسبیده به دیوار ِ مقابلم خیره می شوم ُ زمزمه می کنمش.. 

چه روزها که یک به یک غروب شد، نیامدی 

چه بغضها که در گلو رسوب شد، نیامدی

خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی! 


آهای مردم دنیا، گِله دارم ..