4.


اعتراف می کنم بی نهایت دلم برای اینجا تنگ شده بود، آخر می دانی ما آدم های رفتن نیستیم، هر چقدر برویم، هر کجا برویم، هیچ کجا خانه های مجازیمان نمی شود، جایی که نه از کسی خجالت می کشیم و نه تعارف داریم! هر چه در دل داریم، با انگشت به کیبورد می زنیم و دل هایمان را خالی می کنیم! بیشتر از آن، دلم برای تک تک آدم هایی که قدم رنجه می کنند و کامنتی می گذارند، تنگ شده بود! وقتی چشمم به نام های نازنیتان میفتد، دلم غنج می رود برایتان .. بی اغراق می گویم هزار، هزار، هزار دلم تنگ شده بود برایتان! 


+ما آدم ها هر چه که نمی شود، هر چه که میخواهیم بشود ولی نمی شود، هر چه که برایش تلاش می کنیم، بالا و پایین می رویم که بشود ولی نمی شود می گوییم حکمت بود ! خدایا این بار هم می گوییم حکمت بود، شکرت .. 


2.


آرامش این روزهایم وقتی است که موهایم را به دست مادر می سپارم و برایم شانه میزند و می بافد، گرمی دستهایش از لابلای موهایم حس می شود ..! 

+از دخترانگیم فقط همین موهای بلند را دوست دارم! 


1.


می دانی؟! قلب آدم که درد بیاید، دیگر غریبه و آشنا نمی شناسد، کوچک و بزرگ نمی شناسد، مجازی و غیره هم نمی شناسد! می شود عینهو یک بچه که انگار عروسکش را از دستهای کوچکش گرفته اند و او دارد زار زار اشک می ریزد! و من همینم! کوه آتشفشانی که منتظر یک تلنگر است تا سرریز شود! حالا این تلنگر آهنگی است مثل موسیقی این وبلاگ، یا شنیدن صدای دوستی بعد از چهار سال پشت تلفن! که او هی می گوید زنگ زده ام صدای خنده ت را بشنوم، گریه چرا؟! هی قربان اشکهایت برود و تو دلت از جای دیگری پر است و برای او هق هق بزنی!