به کجا می رویم؟
از آدم هایی که یک طرفه به قاضی می روند و راضی بر می گردند، دل ِ خوشی ندارم .. مثلا زن هایی که دخترها را فاحشه می دانند و شوهرهایشان را فاضل! یعنی شوهر ِ محترم شما چشم هایشان پاک ِ پاک است، و دختر افتاده دنبال ِ شوهرتان که با من باش؟! نه جانم، جلوی چراغ سبزهای شوهرت را بگیر! از کسانی که دخترها را جمع می بندند، بیشتر بدم می آید! از پسر ِ ژنده پوش که نمی دانم برای کدام شهر بود- حتی مطمئن نیستم برای ایران بود یا افغان- که وقتی دبیرستانی بودم، از کنارم گذشت و با لهجه زیر ِ لب گفت "چادری ها کِچَلن"! هم انقدر بدم نیامد (در واقع اصلا بدم نیامد!) که از این گروه بدم می آید .. دوست ِ من بیا جمع نبندیم!
از این بیشتر از سازنده ی سریال های آبکی که اسم محصولشان را گذاشته اند "طنز" که یک دختر ِ دم بخت از نداشتن ِ خواستگار می نالد! نساز برادر ِ من! نساز! جماعتمان به اندازه ی کافی باورهای غلط دارد! نساز که پسر ِ سی و چهار ساله به خودش اجازه ندهد به من ِ بیست ساله پیشنهاد ازدواج بدهد! و من سعی کنم به او بفهمانم چهارده سال یعنی اختلاف یک دهه! نساز که چند صباح دیگر که سنمان بالا رفت، دوست ُ آشنا اظهار ناراحتی نکند از مجرد ُ عذب ماندمان! نساز که چند صباح دیگر که سنمان بالاتر رفت، تن به ازدواج ِ با مرد شصت ساله ندهیم! جان ِ مادرت نساز!
برای اکثر جمله هایی که نوشتم، در این محیط مجازی می توانم لینک بدهم.. حوصله ی بحث ندارم .. وگرنه در همین صفحات شما خواندم که دخترها را به بی شرمی و بی حیایی متهم کردین .. همان طور که خواندم دختر مجردی از پیشنهاد ِ همکار متاهلش دلش خون بود!