دیروز داشتم می رفتم سر کلاس که یه خانومی صدا زد الهام! سلام! مغزِ منم داشت پردازش می کرد که کجا دیدیش؟ کجا دیدیش؟ چرا آشنا نیست؟ گفتن الهامی دیگه؟ گفتم بله! گفتن نشناختی؟ گفتم نه .. گفتن سارام! (سارا خواننده ی خاموش وبلاگمه، و از قضا هم رشته ای ُ هم دانشکده ای دراومدیم!!) اصلااااااااا فکرشُ نمی کردم که با یه عکس نصفه نیمه که از من دیده بود، بتونه منُ بشناسه!! دیگه خیلی خوشحال شدم، منم که قبلا از درسهای این ترمم شکایت کرده بودم، گفت دفترمو برات کنار گذاشتم، فردا میارم برات .. امروز دیدم اومد دم کلاسم .. دفترُ کتابش رو هم آورده بود .. مررررررررررررررررسی سارا 

+دوستان! عزیزان! وقتی میخواید به همون مقصد مورد نظر ماشین بگیرید و هوا تاریکه، سعی کنید اول چهره ی راننده رو تشخیص بدین ُ بعد مسیرتون رو بگید! چون در کمال ناباوری می بینید که راننده استادتونه، و تا انتهای مسیر چهره تون نادمُ پشیمان باشه!!
دیروز، جمعی از دانشجویان خجالت زده! :D
+جدیدا به آدمهای خیلی خوبی بر می خورم، خیلی خوشحالم! :)
+ تنها برادرم در لینک زن!