نابغه!!

 

به شدت از آدم هایی که سعی می کنند به بقیه بفهمانند که با رتبه فلان کنکور طرفن! که دانسجوی فلان دانشگاهن! که روی پیشانیشان نوشته نابغه و ما نمی بینیم، بدم می آید! حالا تمام این ها را زمانی دوباره یادم آمد که عکس کودکیِ استاد سابقم را دیدم که زیرش نوشته بود "از همان بچگی معلوم بود که نخبه ای، نابغه ای، چیزی در این مایه ها می شوم!!"

به سبک امیرحسین رستمی در دودکش به سقف زل می زنم و دیگر هیچ!


به آدمها امیدوارم!


این پسرهایی که هیچ نسبتی باهات ندارن، این پسرهایی که تنها آشناییتت باهاشون رد شدن از عرض خیابون تو تاریکیه! اینایی که حواسشون بهت هست که تو هم باهاشون رد شی! اینایی که به وسط خیابون که می رسید، میان سمت راستت! خیابون رو هم که رد کردین، مزاحمتی برات ایجاد نمی کنن و مسیر خودشون رو میرن! اینا درسته که کمن ولی هنوز هستن! 


پست مرتبط:

جوونمرد! 


خواننده خاموش های دوست داشتنی :ایکس


دیروز داشتم می رفتم سر کلاس که یه خانومی صدا زد الهام! سلام! مغزِ منم داشت پردازش می کرد که کجا دیدیش؟ کجا دیدیش؟ چرا آشنا نیست؟ گفتن الهامی دیگه؟ گفتم بله! گفتن نشناختی؟ گفتم نه .. گفتن سارام! (سارا خواننده ی خاموش وبلاگمه، و از قضا هم رشته ای ُ هم دانشکده ای دراومدیم!!) اصلااااااااا فکرشُ نمی کردم که با یه عکس نصفه نیمه که از من دیده بود، بتونه منُ بشناسه!! دیگه خیلی خوشحال شدم، منم که قبلا از درسهای این ترمم شکایت کرده بودم، گفت دفترمو برات کنار گذاشتم، فردا میارم برات .. امروز دیدم اومد دم کلاسم .. دفترُ کتابش رو هم آورده بود .. مررررررررررررررررسی سارا 


+دوستان! عزیزان! وقتی میخواید به همون مقصد مورد نظر ماشین بگیرید و هوا تاریکه، سعی کنید اول چهره ی راننده رو تشخیص بدین ُ بعد مسیرتون رو بگید! چون در کمال ناباوری می بینید که راننده استادتونه، و تا انتهای مسیر چهره تون نادمُ پشیمان باشه!!  

                                                                   دیروز، جمعی از دانشجویان خجالت زده! :D 


+جدیدا به آدمهای خیلی خوبی بر می خورم، خیلی خوشحالم! :)

+ تنها برادرم در لینک زن!          


خدا این استادای خوب رو زیاد کنه، صلوات!


اشکالاتُ سوالاتم رو برای استاد ایمیل کردم، الان دیدم صداش رو ضبط کرده، با حوصله همه ی سوالهام رو جواب داده، فرستاده!! 


بگو سیـــــــــب!


اینکه من کی به عکاسی علاقه مند شدم را نمی دانم! فقط می دانم مامان هم در جوانی عکاسی را دوست داشته، و از کودکیِ من یک آلبوم با عکس های قشنگ درست کرده .. یک آلبوم تا وقتی از زمینُ زمان شاکیم، تا وقتی که دلم خیلی پر است، برگ هایش را ورق بزنم و هی بگویم خدایا قدرتت را شکر! نوزاد ظریف آن روزها دختر بالغی شده است که خانومِ فلانی صدایش می زنند! ولی خدا جان نمی شد بیشتر در همان روزها می ماندم؟ باور کن این روزها تلخ است .. تلخ که بی انصافی است .. ملس است! گاه شیرین، گاه تلخ! گاهی هم بی مزه!

 

                                                         من در یک سالگی! 


برای جناب خدا: وقتهایی که عکاسی می کنم، حالم خوب است، خوب می شود، بهتر می شود! از شروع ترم جدید عکاسی نکرده ام.. به یک نفر پایه ی عکاسی جهت همراه شدن نیازمندیم! 



وقتایی که به مترو سریع السیر نمی رسم، این شعر میاد تو ذهنم 


قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام...


قیصر امین پور


پیشنهاد: چقدر سخته روی زمین باشمُ به آغوش یک ماه وابسته شم! 


بخوان به نام گل سرخ!

 


قلبم ..




+خسته از این حالِ نامتعادل و دیگر هیـــــــچ!