راستش دلم کمی تنوع می خواهد. دلم می خواهد به جای اینکه صبح ها هشت بیدار شوم و بساط چای دارچینم را به پا کنم ُ با کلوچه هایی که مامان در کابینت چیده صبحانه ام را شروع کنم، شش صبح از خواب بیدار شوم، بعد همان طور که جواب اسمس ِ "بیداری؟" ت را پاسخ می دهم، آب معدنی ِ یخ زده را از فریزر در بیاورم، لباس هایم را بپوشم، بعد آرام از خانه بیرون بزنم، کتونی هایم را پا کنم و سوار ِ آسانسور شوم. به تو که جلوی خانه ایستاده ای سلام بدهم و برویم.. خیابان را مستقیم برویم تا برسیم به کوه .. بعد هر وقت که من گفتم آی، نفسم.. بایستی! بنشینیم روی تخته سنگی، و شهر را ببینیم .. خانه مان را پیدا کنیم، تو ژست ِ کوه نوردها را بگیری و من ازت عکس بگیرم، بعد تو را ببرم به باغ ها و دم چشمه و تمام خاطراتم را برایت تعریف کنم. خدا را چه دیدی، شاید سالها بعد برای کسی خواستم خاطرات ِ با تو بودن را هم تعریف کنم.. 

بعد همان طور که تو از علاقه ت به چشم و من از زبان ِ گوسفند می گویم، به کله پزی برویم، کلاهت را روی سرت جا به جا کنی، و بگویی دو تا بناگوش، دو تا چشم، یه زبون، لطفا!