دوستان حقیقی و مجازی!
دو سال قبل یکی از دوستام آدرس وبلاگم (یه وبلاگ دیگه داشتم :دی) رو پیدا کرده بود، ولی همه ی پستام رمزی بود! هر کاری کرد رمزُ بهش ندادم، آخر گفت اردی (اردی رو دیگه دوستای واقعیم هم می شناسن! :دی) که شش ماهه تو رو می شناسه و از وبلاگ باهات آشنا شده، باید رمز داشته باشه، به منی که دو سال باهات همکلاسیم رمز نمیدی؟ دیگه تحت ِ تاثیر قرار گرفتم، رمز ُ دادم ولی دیگه تو اون وب هیچی ننوشتم..
واقعیتش اینه که بعضی حقیقیا که خواننده ی وبلاگت میشن، تو همش باید بهشون جواب پس بدی! که این چی بود نوشتی؟ اون فلانی که ازش نوشتی کیه؟ مهم تر از همه من دلم می خواد راجع به افراد ِ حقیقی ِ زندگیم بنویسم، اونطوری اصلا راحت نیستم! چون دوستام همه آشناهای منو می شناسن، و صحبت کردن راجع بهشون تو وبلاگ کار رو سخت می کنه!
ولی خب دوست دارم بعد از مرگم آشناها هم وبم ُ بخونن!
یکی از بچه ها تو فیس بوق اددم کرده بود، دوست ِ مشترک زیاد داشتیم باهم! ما هم به واسطه ی هم رشته بودنمون باهم چت می کردیم، بعد از چند ماه دانشگاهشون قبول شدم که تو اون دانشگاه باز دوست ِ مشترک داشتیم! اوایل ِ ترم دوستم گفت میخوام برم پیش ِ فلانی، ازش کتاب بگیرم. گفتم عه؟ منم میام! گفت مگه می شناسیش؟ گفتم بله! با دوستم رفتیم پیشش، هی من پلک زدم!
هی پلک زدم!
دیدم نخیر! اصن حواسش نیست! گفتم منو نمی شناسی؟ گفت چهره ت خیلی آشناست! قبلا تو این دانشگاه نبودی؟ گفتم فلانیم بابا! دیگه همدیگه رو در آغوش گرفتیم ُ با دوست ِ فیس بوقیمون حقیقی شدیم! 
شعر ِ پایینی رو هم یکی از بچه ها گذاشته بود تو پیج ِ دانشگاهمون :دی