تنها برادرم
کنارم نشسته بود، و با رضایت به این تکنولوژی که تقریبا برایش جدید است، و خواهرش در این سالها به او یاد نداده بود، و نمیخواست واردش شود، نگاه می کرد! و خوشحال از اینکه دوستِ دوران ابتداییش را پیدا کرده، آهنگ شادی هم گذاشته بودیم و درجا باهم چپُ راست می رفتیم.. آجی آجی! فلانی! فلانی رو هم ادد کن! آجی چه جوری بلاک می کنن؟ آجی چه جوری با استادم چت کنم؟ بهش نگفته ام، ولی هر بار که آجی می گوید دلِ من برایش ضعف می کند! و هی خدا را شکر می کنم مثلِ بعضی برادرها نام کوچک خواهرشان را نمی گوید .. درس هایم مانده، عصبانی می گویم احسان! بسه دیگه .. بذار کارام رو انجام بدم! لب ُلوچه اش را آویزان می کند! لبُ لوچه ی آویزانش با ته ریش های دو روز اصلاح نکرده اش خنده دار شده است، می زنم زیرِ خنده! و خدا را شکر می کنم برای داشتنش! برای این پسرک که شبها وقتی از دانشگاه می رسم، می آید روی تختم دراز می کشد و کتاب می خواند .. برای این پسرک که مرا امین می داند، و اتاقم را امن .. برای این پسرک که سوال هایش تمامی ندارد .. از دین می پرد به فیس بوق، از ریاضی می پرد به فیلم و... و فکر می کند آجیش عقل کل است و جواب تمام سوال هایش را می داند!