بگو سیـــــــــب!
اینکه من کی به عکاسی علاقه مند شدم را نمی دانم! فقط می دانم مامان هم در جوانی عکاسی را دوست داشته، و از کودکیِ من یک آلبوم با عکس های قشنگ درست کرده .. یک آلبوم تا وقتی از زمینُ زمان شاکیم، تا وقتی که دلم خیلی پر است، برگ هایش را ورق بزنم و هی بگویم خدایا قدرتت را شکر! نوزاد ظریف آن روزها دختر بالغی شده است که خانومِ فلانی صدایش می زنند! ولی خدا جان نمی شد بیشتر در همان روزها می ماندم؟ باور کن این روزها تلخ است .. تلخ که بی انصافی است .. ملس است! گاه شیرین، گاه تلخ! گاهی هم بی مزه!

من در یک سالگی!
برای جناب خدا: وقتهایی که عکاسی می کنم، حالم خوب است، خوب می شود، بهتر می شود! از شروع ترم جدید عکاسی نکرده ام.. به یک نفر پایه ی عکاسی جهت همراه شدن نیازمندیم!
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 19:43 توسط الف. لام. ی
|