1.
می دانی؟! قلب آدم که درد بیاید، دیگر غریبه و آشنا نمی شناسد، کوچک و بزرگ نمی شناسد، مجازی و غیره هم نمی شناسد! می شود عینهو یک بچه که انگار عروسکش را از دستهای کوچکش گرفته اند و او دارد زار زار اشک می ریزد! و من همینم! کوه آتشفشانی که منتظر یک تلنگر است تا سرریز شود! حالا این تلنگر آهنگی است مثل موسیقی این وبلاگ، یا شنیدن صدای دوستی بعد از چهار سال پشت تلفن! که او هی می گوید زنگ زده ام صدای خنده ت را بشنوم، گریه چرا؟! هی قربان اشکهایت برود و تو دلت از جای دیگری پر است و برای او هق هق بزنی!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۱ ساعت 20:4 توسط الف. لام. ی