X
تبلیغات
خصوصی


می دانی مادربزرگ؟ درست است که خیلی ما را دوست داشتی، درست است که عاشق خانواده ی بزرگمان بودی، درست است که جایت این روزها خالی است .. درست است که خیلی وقت است کسی از جیبش شکلات به من نمی دهد، کسی از جورابش دو تومنیُ پنج تومنی در نمی آورد، کسی دیگر عروس جان صدایم نمی کند، درست است که من دلم برایت تنگ می شود و می گویم کاش بیشتر پیشت می آمدم، ولی تو خوب جایی رفتی! خوب جایی هستی .. 

نمی دانم چقدر برایت نوه ی خلفی بودم ولی حلالم کن .. 

+بچه ها اگه میشه یه فاتحه برای مامان بزرگم بخونید، مرسی .. 


+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 22:22 توسط الف. لام. ی |


وقتی "هیس! دخترها فریاد نمی زنند" روی پرده ی سینما بود، یکی از دوستام گفت بریم ببینیمش .. مخالفت کردم باهاش! راستش من نمی تونم فیلم غمگین رو تو سینما ببینم!! باید تو خونه باشم، تا بعدش که افسرده ُ غمگین شدم، کسی با دیدنِ قیافه ی غمزده م ناراحت نشه! که در حین فیلم زار زار اشک ریختم، کسی نگه اوا؟ دختر فیلمه! گریه چرا ؟!! 

امروز که از برف بازی بر می گشتم، از سوپرمارکتِ پایین کوهپایه خریدمش .. واقعیتِ جامعه بود..

دبیرستانی که بودم، یکی از دوستام تعریف کرد که به دوستش توی تاکسیُ اتوبان تج/اوز شده، انقدر رو من اثر منفی گذاشته بود، و ذهنم رو درگیر کرده بود که هنوزم از یادم نرفته، هنوز هم که یادش میفتم، بهم می ریزم! 

نهایتِ اثر این فیلم تو جامعه می دونید چیه؟! تو راهروی خوابگاه زدن: 

هیس! دخترها فریاد نمی زنند! 


+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 0:20 توسط الف. لام. ی |


انگار مردمم برف یادشان رفته بود، انگار بچه های 5، 6 ساله به عمرِ کوتاهشان برف ندیده اند، انگار دلِ مردم لک زده بود برای یک شادی، تا دستکش هایشان را دست، دوربین هایشان را شارژ، شالگردنشان را دورِ گردنشان بپیچند و بزنند به خیابان! 



+از من به شما نصیحت با دوربینِ دوستتان هیچ وقت عکس نگیرید! چون معلوم نیست عکس ها کی به دستتان برسد! :| 

+والا زمونِ ما برف میومد تا کجااااااااا! مدرسه ها رو تعطیل نمی کردن!! [اسمایلیِ ننه بزرگ] بعد امروز دبیرستانی ها هم تعطیل بودن!! 
 چند سانت برف اومده، فشار گاز کم شده، تا جایی که ما الان گاز نداریم!! :| 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 19:41 توسط الف. لام. ی |


جدیدا عاشق شدم! عاشق دو نفر .. بر حسب قضا مَرد هم هستند!! اولیش لئوپلد دوک آلبانی هستن، که این عشق و علاقه با دیدن فیلم Kate & Leopold در من جوانه زد!! تا اونجایی که دوبار کامل این فیلم رو دیدم، و هی گفتم آخه چرا دوک ها تموم شدن!! چرا واقعا؟ :P 

دومیش با دیدن دوباره سریال شوق پرواز از شبکه IFilm، دوباره مثل سابق به ملیحه حکمت حسادت کردم از بابت اینکه عباس بابایی عاشقش بوده!! بعد از این عاشق شدن هام نتیجه گرفتم که من عاشق درگذشتگان میشم و باید یا قرن نوزده به دنیا میومدم، یا اوایلِ قرن بیستُ یک! هر چقدر می گذره می فهمم من اشتباهی تو دهه هفتاد به دنیا اومدم! حداقلش باید دهه سی می بودم!! بعضی وقتها تفکرات، آزادی ها، روشن فکری های عجیب غریبشون رو نمی فهمم! نمی دونم من اشتباهیم یا هم دهه ای هام زیادی عوض شدن.. 

+عنوان بخشی از این آهنگ 


+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 22:30 توسط الف. لام. ی |


دیدین بعضی وقتها حسِ عجیبی به یه آهنگ پیدا می کنین؟ دوسش دارین؟ گیر میدین به همون تک آهنگ! از صبح که بیدار میشین تا آخرِ شب که لامپِ اتاقتون رو خاموش کنین ُ بخوابین، زیرِ لب می خونیدش! حالا هیچ وجه مشابهی هم از خودتون تو متنِ آهنگ نمی بینیدا .. ولی بدجور دوسش دارین .. از همین حسا به این آهنگ دارم! 

ولی خودمونیما، این تیکه ش رو خیلی خوب درک می کنم: دلیل می بافم برای عشق، "برای چیزی که نمی فهمم"!! :))) 

+ جدیدا پست می نویسم، بعد که به هر نحوی می پَره، پیشِ خودم میگم حتما قسمت نبود پابلیشش کنم!! این میشه که دیگه کلا نمی نویسمش!! همچین آدم خرافاتی شدم من!! :)) اصلا هم تنبل نیستم! :دی 


+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 22:56 توسط الف. لام. ی


عدس ها را گذاشته بودم که بپزد تا با برنج دمی مخلوطش کنم، یادم نمی آمد آخرین بار کی عدس پلو درست کردم، یادم نمی آمد آخرین بار کی گوشت را تفت داده بودم، یادم نمی آمد آخرین بار کی عطر زعفران را در آشپزخانه راه انداخته بودم.. چند روز است امتحان ها تمام شده است، و ترافیکِ پروژه ها کمتر! چند روز است دارم نفس می کشم، دارم زندگی می کنم .. زندگــــــی! صبح ها بی دغدغه بیدار می شوم، بی دغدغه تر صبحانه می خورم، آهنگ شاد می گذارمُ در اتاقم چرخ می زنمُ می رقصم .. از تمامِ آهنگ های غمگین عبور می کنم .. بعد از چهار ماه رفتم خرید.. شادترین رنگِ پالتو رو خریدم ..بعد از مدت ها بی دغدغه رفتم عکاسی، بعد از مدت ها این پا روی آن پا انداختم و فیلم دیدم.. بعد از مدت ها دوستانم را دیدم .. بعد از مدت ها.. سلااااااااااااااااام، چطورین؟ :) 


+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 23:26 توسط الف. لام. ی |


+دوست داشتم جای لیلی بودم .. 

- تو شبیهِ شیرینی.. شنیدم لیلی فقط به دیده ی مجنون قشنگ بوده .. 


* تکلیفِ آدمی که فردا تحویل پروژه دارهُ الان تو گوگل داره اینُ سرچ می کنه چیه؟!! 

به نظر خودم که از دست رفتم! :| 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 21:39 توسط الف. لام. ی |


بعضی روزها هست که آدم رو بدجور خسته می کنه، بعضی هفته ها هم همین طور و حتی بعضی ماه ها .. خسته م! خیلی .. چند شبه درست حسابی نخوابیدم.. به آینده فکر می کنم، به گذشته .. به حال .. به اینکه احساس می کنم اشتباهی اینجای زندگیم ایستادم، به اینکه باید بکَنم .. ببُرم .. تموم کنم .. به اینکه جای یه چیزی تو زندگیم خالیه، و من متاسفانه نمی دونم چیه! یه چیزی مثل یه .. یه .. یه .. دقیق نمی دونم! :| 

دیشب تو راه برگشت به خونه با خدا داشتم گپ می زدم، گفتم قربونت برم میشه یه چند وقت به من مرخصی بدی؟ به جان خودت نباشه، به جان خودم کم آوردم .. حالا مرخصی در حد کُما ُ اینا نه! نه اینکه مستقیم بفرستیم اون دنیا! 

یه چند روز باید به خودم برسم .. باید با خودم دردُ دل کنم .. ببینم دردش چیه .. درمونش چیه .. براش چای هل دار بریزم با پولکی های اصفهان ببرم .. باید بگم خسته نباشی ولی تازه اولِ راهی! باید بگم بخند .. بخند .. بلند تر.. بذار خنده ت گوشِ فلک رو کر کنه..

بخند دوستم، تو هم بخند.. 


+این آهنگ 


+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 20:19 توسط الف. لام. ی |


غمگین ننویسید! 

اینُ دختری میگه که فرداُ پس فردا امتحان دارهُ داره وُیس های رکورد شدهء استادش رو گوش میده ُ هر از گاهی فیدلی رو باز می کنه که وبلاگ های آپ شده رو بخونه! ولی همش غمُ غمُ غم .. 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 19:14 توسط الف. لام. ی |


زندگیِ خوابگاهی یعنی کل کل های روزانه، یعنی بحث قومیتی تو آشپزخونه! وقتی بچه های خوزستان از آب استانشون تعریف می کننُ یکی دیگه از آبِ لرستان، تو هم می پری وسط میگی فقط سدِ کرج!! زندگی خوابگاهی یعنی خوردنِ شیرینیِ پایان نامه بچه ها وقتی اشکاشون رو سر تموم نشدنِ کارشون دیده بودی.. زندگی خوابگاهی یعنی فلاکس چای ُ پروژه های نیمه تمامُ ساعت سه نصفه شب خوابیدنُ هشت سر کلاس حاضر شدن.. زندگی خوابگاهی یعنی صف های نماز جماعتِ مغربُ عشا .. زندگی خوابگاهی یعنی یه دنیا خاطره.. زندگی خوابگاهی یعنی وقتی برمی گردی خونه می فهمی چقدر اتاقت رو بیشتر از قبل دوست داری! 


بازنشر این پست در لینک زن



برچسب‌ها: دانشگاه
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 22:33 توسط الف. لام. ی |



اینم هایکوی من!! دیگه از یه بچه که موقع امتحانشه توقع هایکویی بهتر ندارید که؟ 





سهم من
طراحی دیجیتال
پس از سقوط! 


مضمونش هم اینه که اگه سقوط کنی(بیفتی)، سهمت باز طراحی دیجیتال خواهد بود! البته من پاسش کردم، ولی خب کتابای این ترمم انقدر تو دستُ بالم بوده، داره می پوسه دیگه :دی امروز الگوریتمم رو چسب کاری کردم 



+همگی دعوتین ;) 


+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1392ساعت 23:43 توسط الف. لام. ی |


آدما رو اندازه ی لیاقتشون دوست داشته باشین ..


برف، برف، برف می باره .. 



برچسب‌ها: آهنگ
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1392ساعت 15:49 توسط الف. لام. ی

 

با تنظیماتِ گوشیِ جدیدش داشتیم ور می رفتیم که یه سوتی دادیم، و تمامِ کانتکتِ گوشیِ خودم رو انتقال دادیم به گوشیش!! شماره هامون قاطی شده بود، داشت شماره ها رو مارک می کرد که پاکششون کنه، در عین ِ حال غر هم میزد، که چه خبره این همه شماره؟!! 

بهش نگفتم که چه فایده .. چه فایده وقتی دلت گرفته، وقتی که بغض داری، هیچ کسی نیست که فقط دو تا گوش برات باشه..


آهنگِ این روزها .. 

هر پسر بچه که راهش به خیابانِ تو خورد

یک شبه مــرد شدُ یکه به میدان زدُ مرُد! 

من تو را دیدمُ آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بندِ توام، آزادم! 


+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 15:46 توسط الف. لام. ی


هر چی به آخرِ ترم نزدیک تر میشه، من کمتر می تونم بیام خونه .. شلوار کردی(!) ُ لپ تاپم تو کوله امه، با بچه ها مشغولِ پروژه هاییم .. پروژه هایی که تو این سه سال بهمون دادن، تونستیم از پسشون بر بیایم .. ولی پروژه ی شبکه کلافه مون کرده بود .. هیچ کدوم از بچه ها نتونستیم به جوابِ مد نظر استاد برسیم!! این در حالی بود که از هر کسی می تونستیم کمک گرفتیم، با هر کسی که احتمال می دادیم فقط یک ذره از شبکه سر در میاره، تماس گرفتیم! امروز تحویل پروژه بود، و پروژه ی هیچ کس کامل کار نکرد! بعد از تحویل پروژه نشسته بودیم توی یکی از کلاسا، چراغا رو هم خاموش کرده بودیم!! استاد اومد سرِ کلاس، گفت چرا تو تاریکی نشستین؟ گفتم استاد میخوایم دورِ هم گریه کنیم!! :دی استاد فرمودن همین که شما خیلی تلاش کردین برای من بسه! شما باید یاد بگیرین یک Search Engineer قوی باشین و خودتون مشکلاتتون رو حل کنید، چون هیچ کسی به شما کمک نخواهد کرد! الان که دانشجو هستین، دیدین که کسی به شما کمک نکرد، واردِ بازار کار که بشین، همه شما رو رقیبِ خودشون می دونن، همین یک ذره راهنمایی ها هم خبری نیست!! بعد نمره ها رو خوندن! گفتن که من به تلاش هاُ زحمت هاتون نمره دادم! از 10، 9 شدم و خیلی خوشحالم!! :دی 

امروز تو راه برگشت به خونه داشتم به این چند روز فکر می کردم، با خیلـــــــی ها تماس گرفتیم برای مشکلمون! دو حالت داشت، یا بلد نبودنُ می گفتن بلد نیستیم! یا بلد بودن، ولی نمی خواستن راهنماییِ جامعی کنن! ما جوجه دانشجوهای بی آزاری هستیم که هدفمون از این پروژه گرفتنِ نمره مون بود! ولی خب از جواب دادنِ کامل طفره می رفتن!! بچه های خودمون با همه بچگیشون یه اخلاقِ خوبی دارن! این باور رو دارن که زکاتِ علم یاد دادنه! کافیه یه مشکلی تو یکی از درسات داشته باشی، با روی باز مشکلت رو حل می کنن، ولی خب انگار هر چی بارِ علمیِ افراد بیشتر میشه، به قول استادمون ما رو رقیب می دوننُ و از جواب دادن طفره میرن!! 



برچسب‌ها: دانشگاه
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 19:57 توسط الف. لام. ی |

مطالب قدیمی‌تر